به امید خدا
این جمله از من نیست.

همه بانگ انالحق می زنند
یا تسبیح خدا گویند
بی گانگی ام با تمام مردم را گناه خود میدانم...
نه!
اینکه عجیب نیست...
من ازهمه بدترم،نا اهل ترم...
ساده ترم من صــادق ترم...
هرچه رنگ جماعت را به خود پاچیدم...
نَشِست، نه به جانم نه به دلم.
بی گانگی ام باتمام مردم را گناه خود میدانم...
من ازهمه گیج ترم، منگ ترم...
یادم رفت، آدمم
اینگونه باید بود..!
چه کسی گفت: من فرق دارم؟
بيا تنهام ...
بمان خسته ام...
نرو ،از جدايي ميترسم..!
دست بردار و پاک کن لحظه به لحظه ي گذشته را...
آغاز ميکنم من ،از اول ...
بنويس:
تو با خطي خوش ...
که سرآغاز دوباره ی من اینگونه با توست...
نروید نروید می میرم از جدایی..!
امروز دوباره متولد شدم...
چشمانم باز است !
مي بينم:
يعني من ميدانم ساعت 20و2دقيقه بامداد است...
زمین را اينگونه ديدن چه زيباست...
من
در آغوش دختر جواني هستم که به او پرستار ميگويند...
طفلکي مي خندد نمي داند به او نظر دارم...
مرا سپرد به مادرم مادرم مادرم
مادر شد ولي تنهاست هنوز هم تنهاست.
به پدر تبريک مي گويند و او شادی خود را نشان میدهد...
مادر سکوت کرده است!
چرا؟
نه ، اینکه نخواهد نتواند که بخند د...
و مرا بازهم درآغوش مي گيرد.
دختر جوان
دستبند شناسائي را براي بار چندم به مچ دستم مي بند ند...
غافل ازاينکه من ، بازهم گم ميکنم مرا!
گفته بودم :
به دنياي شلوغ آدمهاعادت نخواهم کرد...
در خيابان راه نخواهم رفت...
دست دوستي نخواهم داد...
پول را لمس نمي کنم...
نه
هيچ وقت من را نميفروشم!
نامه نوشتم به خدا
بسم الله الرحمن الرحیم
میخواهم باز گردم به منزلمان پیش شما...
دیگران را برای آزمایشت به زمین بفرست می خواهم باز کردم پیش شما...
...
...
...
آاا ه ه انگار فراموش کرده ام زبانم هم در دنیا عوض شده!
پس نا گفته می ماند ،ناشنیده...
اکنون سالهاست منتظرم تا بازگردم ...